ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

213

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

قتل عام نمودند و شهر را ويران نمودند . گرجيان در آنجا قدرت يافتند . آنگاه ميان آنان و صاحب خلاط ، غازى بن عادل بن ايوب ، جنگ افتاد . غازى آنان را منهزم ساخت و بسيارى از ايشان را بكشت و ما شرح آن ماجرا در دولت ايوبيان خواهيم آورد . آنگاه پسر شروانشاه بر پدر عاصى شد و آن بلاد از او بستد . شروانشاه به گرجيان پناه برد و از ايشان يارى خواست . آنان نيز به ياريش آمدند ولى پسر شروانشاه آن لشكر در هم شكست . گرجيان شروانشاه را شوم انگاشتند و او را از نزد خود طرد كردند و پسر در فرمانروايى استقرار يافت و مردم از حكومت او شاد شدند . اين واقعه در سال 622 بود . سپس گرجيان از تفليس به آذربايجان آمدند . آنان راههاى صعب كوهستانها را برگزيدند ، بدين اميد كه مسلمانان را از آن راهها ياراى گذشتن نيست . مسلمانان نيز از همان راهها به مقابله رفتند . گرجيان روى به گريز نهادند آنچنان كه بر دوش يك ديگر سوار مىشدند . مسلمانان بسيارى را كشتند و غنايم بسيار فراچنگ آوردند . در همان اوان كه آنان براى انتقام از مسلمانان آماده مىشدند خبر رسيد كه سلطان جلال الدين به مراغه رسيده است . گرجيان نزد ازبك صاحب آذربايجان رسول فرستادند تا با او متحد شده به مدافعه بپردازند ولى جلال الدين پيشدستى كرد و پيش از عقد اتحاد بر سر ايشان تاخت و ما بدان خواهيم پرداخت . انشاء اللّه تعالى . استيلاى جلال الدين بر آذربايجان و جنگ او با گرج از حركت جلال الدين در نواحى بغداد و آنچه از آن نواحى در تصرف آورد و مصالحه‌اى كه ميان او و صاحب اربل واقع شد ، سخن گفتيم ، اينك ميگوييم كه چون جلال الدين از اين امور فراغت يافت ، در سال 622 رهسپار آذربايجان شد . نخست مراغه را تصرف كرد و در آن درنگ كرده و به آبادانى آن پرداخت . يغان طايسى [ 1 ] دايى برادرش غياث الدين در آذربايجان اقامت داشت . او لشكرى گرد آورده بود و بلاد آذربايجان را تا ساحل اران تاراج كرده بود و زمستان را در آن حوالى مىگذرانيد . چون جلال الدين در نزديكيهاى بغداد آشكار شد ، خليفه ، الناصر لدين اللّه نزد يغان - طايسى كس فرستاد و او را عليه جلال الدين برانگيخت و همدان را به او اقطاع داد و فرمان داد به همدان رود و هر جا را كه تسخير كند در قلمرو او قرار گيرد . ولى جلال الدين پيشدستى كرد و بىخبر از او به همدان آمد و لشكرگاه او را در محاصره گرفت . چون يغان طايسى را بامدادان چشم بر آن لشكر افتاد ، بر دست و پاى بمرد و زوجهء خود ، خواهر سلطان جلال الدين را نزد او فرستاد و امان طلبيد . جلال الدين لشكر او را بستد و به مراغه بازگرديد .

--> [ ( 1 ) ] متن : بغان طابش .